تبليغاتX
عاشق-معشوق
مطالب و عکس های جالب و خواندنی
كاش ميتوانستم دنيايم را رها کنم ،که با رها کردن آن به آن خواهم رسيد. اما افسوس که توان آن در من نيست و قدرتی عظيم می طلبد که در خود نمی بينم...............

مرا ديوانه ميسازد آن جنگ عقل و دل، مرا ويرانه ميسازد، مرا عبد مي كند، مرا آباد و مرا...
دل من هم می خواهد عاشقی باشم بی آن که آن عشق عاشق من باشد و فقط بداند که عاشقش هستم
خودخواهی بزرگيست ،اما لذتی نيز خاص خود دارد .......

به کدامين سو ميدوم و از پی چه، تنی که ميرود در گوری خاموش و فراق از هرعشقی.....
اما اين روحست که می گويند: عاشقانه پر ميکشد به بالا و مي رود تا به وصالش برسد......................
می گفت اهلی بايد کرد ،اهل بايد باشد تا اهلی شود.....
بايد خرقه را رها ساخت و به چرخ در آمد تا بگويند ديوانه است ديوانه ...

دوستان/عزیزان برای همیشه خداحافظ.....

خسته ام خیلی خسته....

ــــــ برام دعا کنید ــــــ

Image and video hosting by TinyPic

شاد باشید و خوشبخت.مریم عاشق تنها

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 12:9 PM  توسط مریم  | 

بي تــــــــو

غروب را بر گستره ي آسمان

مي گسترانم ، آتش مي گيــــرد

و ماه، در خيابان سرگرداني

شمارش گامهاي خسته ام را

به ستارگان مي سپارد .

بي تـــــــــو

شبـــهاي دلتنــــگي

در آرزوي شعري معطر   

بهشت را انتظار مي كشم

دوزخ فرا مي رسد.

-TANHA.jpg-64829


در حجم نيامده زمان

برهوتي در پيش است

و تورا،

باران نامطمئن چشماني

 ازآن همه ديروز

پنجره هاي نگاهت را بگشا

دست بي فاصله كبوتري

چشم انداز بي نشان تو خواهد شد

تقيويم هاي كهنه را ورق بزن

شايد بال پرنده اي

تو را به آسمان برساند

4dertw6.jpg


                               از خياباني مي گذرم

 

                            كه نمي دانم چقدر تنهايي

 

                              از كوچه ي غمزده اش

 

                                   عبور مي كند .

 

                   نگاهم رادرهاله اي ازلبخند مي گذرانم

 

                             و كوچه هاي نيامده را

 

                                   باز مي گردم

 

                             نامت را كه مي خوانم

 

                              سنگفرشهاي خيابان

 

                              مرا به تو مي رسانند .

 

2dseetw-1-.gif

شاد باشید و خوشبخت. مریم عاشق تنها

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 11:18 PM  توسط مریم  | 

رمز موفقيت را نميدانم ولي رمز شكست و ناكامي سعي در راضي نگهداشتن همگان است.


در زندگي از تصور مصيبت هاي بيشماري رنج بردم كه اغلب آنها هيچگاه اتفاق نيفتاد .           مارك تواين

 


شانس واقعي براي موفقيت در خود انسانهاست نه در شغل و موفقيت او چرا كه در پايينترين مشغال نيز ميتوان در اوج خوشبختي بود

 


مشكلي كه با پول حل شود مشكل نيست هزينه است


 اندوهي كه با ديگران تقسيم مي شود نصف مي شود اما شادي كه تقسيم مي شود دو برابر خواهد شد

 


ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم ، قدرش رو نميدونيم ؛ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست نياريم، نميدونيم چي رو از دست داده بوديم.

 


اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي ، تضميني براي اين نيست كه اون هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اينطور نشد ، خوشحال باش كه تو دل تو رشد كرده.

 


در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خورد كرد ، در يك ساعت ميشه كسي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ،ولـــــــي يك عمر طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد .

love--34-.jpg-83626


 بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي ، حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي .


دنبال نگاهها نروچون ميتونن گولت بزنن،دنبال داريي نروچون كم كم افول مي كنه.دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني ، چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد. كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه .


هميشه خودتو جاي ديگران بگذار ، اگر حس مي كني چيزي ناراحتت ميكنه، احتمالا ديگران رو هم آزار ميده.

 


شاد ترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ،اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن .


 عشق با يك لبخند شروع ميشه ، با يك بوسه رشد مي كنه وبا اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته ي فراموش شده شكل مي گيره . نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها رو دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري  .


دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه ميخواي اونو از رويات بيرون بكشي و توي دنياي واقعي بغلش كني . رويايي رو ببين كه مي خواي . جايي برو كه دوست داري . چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي .(توجه كنين كه ما مسلمونيم و تمام اين چيزها بايد با رعايت شرع باشه تا هم تو اين دنيا از زندگي لذت ببريم هم اون دنيا؛ما معتقديم كه با مرگ نابود نميشيم ودر دنيايي ديگه زندگي جديدي رو شروع مي كنيم. اون طرف مهمتره، نــه؟!!)


وقتي به دنيا اومدي ، تو تنها كسي بودي كه گريه مي كردي و بقيه مي خنديدن . سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن .

love--78-.gif

شاد باشید و خوشبخت . مریم عاشق تنها

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 10:22 AM  توسط مریم  | 

مدتها پيش،دريك شب تاريك پاييزي،بررودخانه ي تاريكي درسيبري حركت مي كردم.ناگهان در پيچ رودخانه، پاي كوهاي تاريك، شعله هايي از آتش نمايان شد. شعله هاي درخشان كه بسيار نزديك به نظر مي رسيدند. با خوشحالي فروان گفتم : خدا را شكر كه سرپناهي پيدا كرديم.

پاروزن سرش را برگرداند. نگاهي به آتش انداخت و بي تفاوت به پارو زدن ادامه داد هنوز خيلي مانده است. ديدن روشنايي آتش از عمق تاريكي مبهم برايم باور كردني نبود،

اما پاروزن هم حق داشت، خيلي دور به نظر مي رسيد . گفتم : اين خصوصيت آتش در شب است كه از عمق تاريكي مي درخشد و جلب نظر مي كند و خود را نزديك جلوه مي دهد. به نظر مي رسد چيزي از راه نمانده است و بيش ازچند گام با شادي فاصله نداريم.

و راه تمام مي شود... اما با همه ي اينها هنوز هم راه زيادي باقي است. باز هم مدت زيادي به راه خود در رودخانه ايي كه مثل جوهر سياه بود ادامه داديم.

تنگه ها و صخره هاي كه از آب بيرون زده بودند يكي پس از ديگري نمايان مي شدند و عقب مي ماندند. به نظر مي رسيد كه راه انتها ندارد، اما آتش ربروي ما قرار داشت و لبريز از جذابيت بود.

- همه چيز همينطور نزديك مي نمايد و همه چيز همينطور دور است....

حالا، اغلب خاطره آن شب ، آن رودخانه ي تاريك كه صخره ها و كوه ها بر آن سايه افكنده بودند و آن آتش زنده را به ياد مي آورم. آتشهاي زيادي از گذشته و آينده از دور و نزديك از عقب و جلو ما را به سوي خود مي خوانند. ليكن زندگي در سراسر ساحلهاي تاريك در جريان است ، آتش همچنان دور از دسترس و انسان ناگزير از شاد بودن است.

همه چيزها همينطور پيش روي ما قرار دارند، همه ي آتشها و جذبه ها!؟!.............

                                                          ولاديمير گالتيونويچ كارالنكو

Image and video hosting by TinyPic

شاد باشید و خوشبخت .مریم عاشق تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 11:32 AM  توسط مریم  | 

لابد برای شما هم پیش آمده است که به دوستی زنگ بزنید و از آن طرف سیم پیام گیر یا پاسخ گوی اتوماتیک برایتان یک قطعه موسیقی بنوازد یا شعری زمزمه کند. بین ایرانیان با ذوق هستند،کسانی که به جای دو کلمه ی خشک و خالی عدم حضور خود را با کلام منظوم در تلفن اعلام می کنند.

یکی از همین جماعت از دوست خود ع.ی که شاعری طناز( یعنی طنز پرداز!) است درخواست کرده بود که برایش یک دوبیتی بسازد تا روی دستگاه ضبط کند ایشان هم ساخته اند:

شرمنده از آنم که نباشم به سرایم     

                                         تا با تو سلامی و علیکی  بنمایم

گر لطف کنی نمره وپیغام گذاری   

                                       پاسخ دهم ای دوست به محضی که بیایم

اما کار به همین جا خاتمه پیدا نمی کند . درخواست دوست راهنمای ذهن شاعر می شود سری     بزند به خانه ی شعرای پیشین و بیندیشد که اگر حافظ ،خیام وفردوسی و دیگران در عصرحاضرزندگی می کردندچه کلامی روی تلفن می گذاشتند.              

 و این است حاصل این تفرس:

در منزل حافظ

رفته ام بیرون من از کاشانه خود غم مخور   

                                       تا مگر بینم رخ جانانه خود غم مخور

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام      

                                       آن زمان کو بازگردد خانه خود غم مخور

در منزل سعدی

         از آوای دل انگیز تو مستم           نباشم خانه و شرمنده هستم

    به پیغام تو خواهم گفت پاسخ        فلک گر فرصتی دادی به دستم

در منزل خیام

 این چرخ فلک عمر مرا داد به باد      ممنون توام که کرده ای از ما یاد رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش    آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

در منزل فردسی

    نمی باشم امروز اندر سرای            که رسم ادب را بیارم به جای

       به پیغامت ای دوست گویم جواب       چو فردا برآید بلند آفتاب

در منزل مولانا

بهر سماع از خانه ام رفتم برون رقصان شوم

                               شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم

بر گو به من پیغام خود هم نمره و هم نام خود

                                 فردا تورا پاسخ دهم ،جان تو را قربان شوم

در منزل منوچهر دامغانی

 از شرم به رنگ باده باشد رویم         در خانه نباشم که سلامی گویم بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت         زان پیش که همچو برف گردد مویم

در منزل بابا طاهر عریان

        تلیفون کرده ای جانُم فدایت              الهی موُ به قربون صدایت

         چو از صحرا بیایُم نازنینُم               فرستُم پاسخی از دل برایت

Image and video hosting by TinyPic

شاد باشید و خوشبخت. مریم عاشق تنها

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 12:29 PM  توسط مریم  | 

استاد زبان فرانسه در كلاس درس در مورد مونث يا مذكر بودن اسمها توضيح ميداد كه پرسيد:

كامپيوتر مونث است يا مذكر؟

كليه دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام كردند:

1- وقتي به آن عادت مي كنيم گمان مي كنيم بدون اون قادر به انجام كاري نيستيم .

2- با آن كه داده هاي زيادي دارند، نادانند!

3- قرار است مشكلات را حل كنند، ولي در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشان هستند.

4- همين كه پاي بند يكي از آنان شديد ، متوجه مي شويد كه اگر صبر كرده بوديد ، مورد بهتري نصيبتان مي شد.

كليه دانشجويان پسر جنس رايانه را به دلايل زير زن اعلام كردند:

1- به غير از خالق آنها كسي از منطق دروني آنها سر در نمي آورد.

2- كسي از زبان ارتباطي بين آنها سر در نمي آورد.

3- كوچكترين اشتباهات را درحافظه ي درازمدت خود ذخيره مي كنندتابعدها تلافي كنند.

4- همين كه پاي بنديكي ازآنها شديد بايدتمام پولتان راصرف خريدلوازم جانبي آنها بكنيد.

Image and video hosting by TinyPic

شاد باشید خوشبخت . مریم عاشق تنها

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 10:14 PM  توسط مریم  | 

فردي از پروردگار در خواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد،خداوند پذيرفت.

او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند؛ هر كسي قاشقي داشت كه به ديگ مي رسيد ولي دسته قاشقها بلندتر از بازوي آنها بود، بطوريكه نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب آنها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت :اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم.

او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم و همان قاشقهاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت :نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند، با آن كه همچيزشان يكسان است؟ خداوند تبسمي كرد و گفت خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند. هركسي با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد كسي هست كه در دهانش غذايي بگذارد .            

ان لاندرز،غذای روح

Image and video hosting by TinyPic

شاد باشید و خوشبخت. مریم عاشق تنها

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 10:59 PM  توسط مریم  | 

ســــــلاممممم سلام سلام

من برگشتم

دلم براتون خيلي تنگ شده بود

عشق-1-.jpg-14655

تقديم به شما

FLOWER22.jpg-91745

اينمم يه شعر قشنگ از فريدون مشيري تقديم به همه ي دوستاي گلم

آخرين جرعه ي اين جام

 همه مي پرســند :

چيست در زمزمه ي مبهم آب؟

چيست در همهمه ي دلكش بـرگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيـد،

روي اين آبي آرام بلنـد،

كه تو را مي برد اين گونه به ژرفاي خـيـال؟

چيست در خلوت خاموش كبوتـرها؟

چيست در كوشش بي حاصل مـوج؟

چيست در خنده ي جـام ؟

كه تو چندين ساعـت،

مات و مبهوت به آن مي نگــري ؟

نه به ابر،

نه به آب ،

نه به برگ ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين خلوت خاموش كبوتـرها،

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جـا،

من به اين جمله نمي انديشـم .

من، مناجات درختان را، هنگام سحـر،

رقص عطر گل يخ را با بـاد،

نفس پاك شقايق را در سينه ي كـوه،

صحبت چلچله ها را با صبح ،

نبض پاينده هستي را درگنـدم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گـل،

همه را مي شنوم ، مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشـم

همه وقت، همه جا،

من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را ، تنها توبـدان

 جاي مهتاب به تاريكي شبها توبتـاب

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخـند.

اينك اين من كه به پاي تو در افتادم بــاز،

ريسماني كن از آن مـوي دراز،

تو بگير، تو ببـند.

تو بخـواه ،

پاسخ چلچله را، تو بگو!

قصه ابرهـوا را توبخوان!

توبمان بامن تنهاتوبمان!

 در دل ساغر هستي تو بجوش!

من همين يك نفـس از جرعه جانم باقي است،

آخرين جرعه اين جام تهي راتو بنوش.

عشق--34-.jpg-78287

شاد باشيد و خوشبخت.مريم عاشق تنها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 2:7 AM  توسط مریم  | 

Image and video hosting by TinyPic

دوستای گلم من برای یه مدتی نمی تونم آپ شم امیدوارم این مدت کوتاه باشه ولی با این حال معلوم نیست چقدر طول میکشه دلم برای همتون تنگ میشه منو یادتوون نره تا برگردم

  و فراقي به وسعت ابديتي بي سرانجام اشک بود و آهي...

و سرابي از آفتابي ،‌که غروب آکنده از اندوه بي پايان آن ، افق را به ديدگان سرخ جامه اش ، ملموس روياهای پر ز خاطراتش گردانيده بود ، که در فراق دلداده ای مجنون ، نظاره گر طريقي بود که سرابش بدان رهسپار گرديده بود ...

و نفس های به خم افتاده اش به اميد ديداري دوباره ، همصداي ترنمي بود که گاه شمار ديدار آن سراب را زمزمه می کرد ...

و زمين طريقي بود که آن اشک و آه را به سرانجامي رساند که حتي رويا نيز ياراي بازگويي آن يادمان را نداشت ... پاياني که خبر از پيچش امواج گيسوانش را بر گريبانم ميداد ...

انتظار به انتهايش رسيد ... سراب اينجا بود ... و زمين به آسمان نزديک گرديد تا وصال  ، زمزمه حضورش را جشن گيرد ...

هجرت به پايانش رسيده بود ، تا حرمت آن سراب را به پيچشي لرزان ، در پناهگاهي ظلماني ، ابدي گرداند ...

اينجا سرزميني بود که دلداده اي پايکوبان از وصال آن سراب ، خاطره سازي ميکرد ... دريغا که تقدير بهانه اي شد براي رفتن ... دل کندن ... ديگر شب فرا رسيده بود و سراب آن غروب به پايانش نزديک مي شد ... زمان مي گذشت و حسرت بيداد ...

شب آمد و آن سراب در انتظار طلوعي ديگر به پايانش شتافت ...

اشکها سرازير گشتند ، تا زمزمه اي باشند ياد را ، به اميد رسيدن به نگاهي...!!

 

Image and video hosting by TinyPic

دوستتون دارم تا ابد

شاد باشید و خوشبخت . مریم عاشق تنها

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 2:32 AM  توسط مریم  | 

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد.

وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت.

آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند، پرسید:«آیا لیوان پر شده است؟» همه گفتند:«بله، پر شده».

استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید:«آیا لیوان پر شده است؟» همگی پاسخ دادند: «بله ، پر شده است!»

استاد دوباره دست به جعبه برد و چندمشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگ ها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید:«آیا لیوان پر شده است؟» دانشجویان همصدا جواب دادند: «بله، پر شده !»

استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد. اب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از اینکه استاد سئوالی بکند، دانشجویان با خنده فریاد زدند:«بله، پر شده!»

بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: این لیوان مانند شیشه ی عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل رضايت خداوند و خلق خدا، سلامتی، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هم چیزی دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند، هنوز هم زندگی شما پر است».

استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد:«ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند.

اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند.

در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند. همسرتان را برای شام به رستوران ببرید، با فرزندانتان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید.

برای نظافت خانه یا تعمیر خرابی های کوچک همیشه وقت هست، ابتدا به قلوه سنگ های زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند».

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

شاد باشید و خوشبخت. مریم عاشق تنها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 2:5 AM  توسط مریم  |